محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3546

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : آنگاه شبيب گفت : « اى قعنب با بيست كس حركت كن و از پشت سر سوى آنها برو » قعنب با بيست كس برفت و از سمت بالاى آنها بيامد و چون ديدند كه از پشت سر آهنگ آنها دارد ، پراكنده شدند و عرصه را رها كردند . سويد بن سليم به سفيان بن ابى العاليه حمله برد و با نيزه ضربتى به هم زدند كه از نيزه هاشان كارى نساخت ، آنگاه با شمشير به هم ضربت زدند ، سپس هر كدامشان گردن ديگرى را گرفت و به زمين غلطيدند و همچنان با همديگر كشاكش داشتند آنگاه از هم جدا شدند ، شبيب به آنها حمله برد كه عقب نشستند . يكى از غلامان سفيان به نام غزوان پيش وى آمد و از استر خويش پياده شد و گفت : « آقاى من سوار شو » و سفيان بر نشست اما ياران شبيب او را در ميان گرفتند كه غزوان به حمايت وى نبرد كرد تا كشته شد . پرچم سفيان نيز همراه غزوان بود . گويد : پس از آن سفيان بن ابى العاليه برفت تا به بابل مهروذ رسيد و آنجا فرود آمد و به حجاج نوشت : « اما بعد ، امير را كه خدايش قرين صلاح بدارد ، خبر مىدهم كه اين از دين برونشدگان را تعقيب كردم تا در خانقين به آنها رسيدم و با آنها نبرد كردم و خدا چهره هاشان را بزد و بر آنها ظفر يافتيم . و هنگامى كه چنين بوديم جمعى از آنها كه نهان بودند به كمكشان آمدند و به كسان حمله بردند و هزيمتشان كردند ، من با كسانى از مردم ديندار و صبور پياده شدم و با آنها نبرد كردم تا ميان كشتگان افتادم و مرا زخمدار ببردند و به بابل مهروذ رساندند . اينك آنجا هستم . سپاهى كه امير سوى من فرستاده بيامدند مگر سورة بن ابجر كه نيامد و در جنگ نبود و چون به بابل مهرود آمدم بيامد و سخنانى مىگويد كه نمىدانم و عذر نا معقول مىگويد و السلام . » گويد : و چون حجاج نامه را بخواند گفت : « كسى كه همانند وى عمل كرده باشد و چنين كوشيده باشد نكو كرده است » سپس به دو نوشت :